نظریه واقعیت درمانی گلاسر

واقعیت درمانی به وسیله ی ویلیام گلاسر ابداع شد؛ کسی که طلسم روان درمانی را به دلیل باور اینکه به مردم آموزش نمی داد که مسئول رفتار خویش باشند؛ بلکه به گذشته بنگرند تا دیگران را برای شکست خود سرزنش کنند را باطل نمود. واقعیت درمانی از کارهای گلاسر با جمعیت دشواری همچون نوجوانان بذهکار پرورش یافت. وی ایده های پنهان در پشت واقعیت درمانی را از طریق استفاده یک مدل علمی، نظریه کنترل خالص کرد.

واقعیت درمانی

نظریه واقعیت درمانی گلاسر در جهت هایی بر مبنای کمبودهایی که در روانکاوی دیده بود، ایجاد شد. او احساس کرده که مراجع باید درگیر و دوستانه باشد، یک خودافشایی به جا از طرف درمانگر، به جای فاصله ای که در روانکاوی وی درک کرده بود. به وسیله تعهدی که مراجع نسبت به درمان خود و کشف رفتارهایشان دارند، گلاسر احساس کرد می تواند تغییراتی در تفکر و احساساتشان به وجود آورد؛ با اینکه صحبت کردن درباره ی احساسات قابل قبول بود، ولی به صورت تمرکز اصلی درمان نبود.

او می خواست به مراجعین کمک کند تا برنامه تغییری در زندگی خود داشته باشند و به آن برنامه ها مقید باشند. در راستای این کار، او هیچ بهانه ای را از سمت مراجع نمی پذیرفت، در عوض او بیشتر تلاش بر کمک به آن ها داشت، تا بتوانند امور زندگی خود را به دست گیرند.

کارهای او تأثیر زیادی در مردم و در حیطه های زیادی داشت. معلمان، مشاوران مدسه، و مدیران مدرسه ایده های بیان شده در مدارس بدن شکست، نظریه کنترل در کلاس، و مدرسه کیفی را در تعلیم و تربیت سیار کاربردی یافتند.

مشاوران اعتیاد، اصلاح گران، و سایر مؤسسات مرتبط، واقعیت درمانی را بسیار جذاب و مناسب کار خود در جمعیت دشوار یافتند.

تاریخچه تحول فکری گلاسر

واقعیت ‌درمانی، مجموعه‌ ای از اصول نظری و عملی است که در دهه ۱۹۵۰ میلادی به وسیله روان‌ پزشکی به نام ویلیام گلاسر مطرح شد، و در سال ۱۹۶۵ میلادی مبانی آن در کتاب واقعیت ‌درمانی به طریق منسجم و سازمان‌ یافته‌ ای انتشار یافت. واقعیت ‌درمانی، نوعی روان‌ درمانی است که در آن سعی می‌ شود با توجه به مفاهیم واقعیت، مسئولیت و امور درست و نادرست در زندگی فرد، به رفع مشکلات او کمک شود.

در این نظریه از طریق تبیین طبیعت انسان، تعیین قوانین رفتاری و طرح چگونگی فرایند درمان، به افرادی که نیازمند کمک و روان‌ یاری هستند کمک می‌ شود. گرچه گلاسر معتقد است که پاره‌ای از اصول نظری او در افکار پیشینیان هم دیده می‌ شود، ولی نظریه‌ اش یک چیز خاص و ابداع دیگری است. اما برخلاف این پندار، عده‌ ای هم معتقدند که نظریه او چیزی جز توسل به عقل سلیم نیست.

از جمله کسانی که نظریاتشان بر افکار گلاسر اثر گذاشت، پل‌ دوبویس پزشک سوئیسی بود که روشی به نام “اخلاقی کردن پزشکی” را پایه‌ گذاری کرد.

دوبوآ، در نوشته‌ های خود بر تساوی انسان ها و احساس مسئولیت و انسانیت آن ها در قبال دیگران تاکید می‌ کرد، و به رابطه حسنه بین پزشک و بیمار اهمیت زیادی می‌ داد. همین نگرش صمیمی بودن با بیمار و توجه به عقل سلیم و درگیری عاطفی از مواردی است که در نظریه واقعیت ‌درمانی به نحو روشن‌ تری متجلی شده است.

گلاسر به مراجعان خود فلسفه زندگی را می‌ آموزد، و تکیه او بر افکار مربوط به سلامت و تندرستی است.

اصطلاح واقعیت ‌درمانی در سال ۱۹۶۴ ابداع شد و نتیجه یا محصول تلاش‌ های بعدی گلاسر نیز ارائه رسمی رویکرد واقعیت‌ درمانی در کتابی بود که تحت همین عنوان انتشار یافت. در کتاب واقعیت ‌درمانی، در حالی که گلاسر کوشیده بود تا نظریه و کاربرد رویکرد واقعیت ‌درمانی را تصحیح کند، در عین حال، تلاش‌ هایی را نیز در جهت رد مفاهیم اساسی شیوه‌ های درمانی متعارف زمان خود و ارتقای نظام آموزش مددجویان در جهت ارضای نیازهایشان، به نحوی که هم مسئولانه باشد و هم برچسب بیماری روانی به آنان زده نشود، به عمل آورده بود. رویکرد ارائه‌ شده توسط گلاسر در نظام‌ های آموزشی به سهولت و با استقبال مورد پذیرش قرار گرفت.

در سال ۱۹۷۵، گلاسر کتاب دیگری با عنوان “جامعه در حال تکوین هویت” به رشته تحریر در آورد و در آن، عقاید خود را با توجه به هویت جامعه تشریح کرد. او در این کتاب از دو هویت موفق و شکست سخن گفت و چگونگی به وجود آمدن هویت موفق و نحوه کمک به فرد را در کسب چنین هویتی مورد بحث قرار داد.

تعریف واقعیت ‌درمانی

واقعیت ‌درمانی، یکی از جدیدترین تلاش‌ های درمانگران در راه توصیف انسان، تعیین قوانین رفتاری و چگونگی نیل به رضایت، خوشبختی و موفقیت محسوب می‌ شود. در این شیوه درمان، مواجه شدن با واقعیت، قبول مسئولیت و قضاوت اخلاقی درباره درست و نادرست بودن رفتار و در نتیجه نیل به هویت توفیق مورد تاکید است. این نوع درمان را فقط در مورد اکثر رفتارهای غیرعادی به‌کار نمی‌ بندند، بلکه در مورد تمام افراد عادی و مسائل مورد علاقه آن ها و تدوین شیوه صحیح تعلیم و تربیت نیز از آن استفاده می‌ کنند.

نظریه‌ها و عقاید فلسفی اصلی واقعیت ‌درمانی آن است که آدمی نهایتا خود، تعیین‌کننده است. ضمنا گفته می‌ شود که هرچند ممکن است فشارهای روانی درونی و برونی با عملکرد هیجانی فعلی مددجو رابطه مستقیم داشته باشد، اما در طولانی ‌مدت، مددجو خود پیرو و مسئول است و هر آنچه را مددجو انجام می‌ دهد، در جهت ارضای نیازهای اساسی خود در زمینه بقا، تعلق، قدرت، شوخی، سرگرمی، آزادی و در نهایت، برای کنترل زندگی خویش می‌ باشد.

گلاسر، در کتاب ایستگاه‌ های ذهن می‌ نویسد: مغز آدمی درون‌ دادها را کنترل می‌ کند. منظور از بیان این جمله آن است که در مغز هر یک از ما، و در رابطه با آن دسته از خواسته‌ هایمان که در جهت ارضای نیازهای اساسی می‌ باشد، ادراک‌ هایی ذخیره شده است و ما نیز چنان رفتار می‌ کنیم که:

الف. درون‌دادی را حاصل کنیم

ب. این درون‌ داد نیز به حد کافی به آن نوع از ادراک ما نزدیک باشد که بتواند امکان ارضای نیازهایمان را فراهم آورد.

واژه‌ های کلیدی و اساسی واقعیت ‌درمانی

  • خود ارزشمندی: خود ارزشمندی، همان عزت‌ نفس است.
  • استقلال: قدرت کنار گذاشتن پشتیبانی‌ های محیطی و جانشین کردن آن با حمایت‌ های روانی درونی فرد و همچنین قدرت روانی فرد برای روی پای خود ایستادن را استقلال می‌ نامند.
  • تعهد: پس از اینکه مراجع، درباره رفتارش قضاوت ارزشی کرد و تصمیم به تغییر آن گرفت، واقعیت‌ درمانگر از او می‌ خواهد که به درمانگر تعهد بدهد که این برنامه را اجرا می‌ نماید.
  • درست یا صحیح: گلاسر اعتقاد دارد که یک استانداردی وجود دارد که با آن می‌ توان رفتار را اندازه‌ گیری کرد و چنانچه رفتار یک شخص به این استاندارد برسد، صحیح تلقی می‌ گردد و در غیر این صورت غلط.
  • درگیری: به نظر گلاسر، درگیری اساسا همان همدلی است با این تفاوت که درگیری شامل ارتباط توام با همدلی نیز می‌ شود و نه فقط حضور آن.
  • دوست داشتن: گلاسر، براساس تاکیدی که بر رفتار دارد، دوست داشتن را آن چیزی می‌ داند که مردم انجام می‌ دهند و نه آنچه که احساس می‌ کنند(دوست داشتن یک علاقه و درگیری سخت و بی‌ امان است.)
  • قضاوت ارزشی: واقعیت ‌درمانی، از فرد می‌ خواهد درباره اینکه رفتارش مسئولانه است یا خیر، قضاوت ارزشی نماید. چنانچه رفتارش مسئولانه نباشد، برای تغییر آن برنامه‌ ریزی کند.
  • مسئولیت: گلاسر، مسئولیت را به عنوان توانایی فرد برای تامین نیازهایش تعریف می‌ کند که این کار به‌گونه‌ ای صورت می‌ گیرد که در عین حال دیگران را از ارضای نیازهایش محروم نمی‌ کند. واقعیت‌ درمانگران، مسئولیت را معادل سلامت روان می‌‌ دانند.
  • واقعیت: واژه‌ای است که دربرگیرنده رفتار کنونی فرد است. گلاسر از واقعیت یک دیدگاه پدیدارشناختی ندارد.
  • هویت: عبارت است از نیاز به احساس جدا و متمایز بودن از دیگر موجودات زنده. به نظر گلاسر، این نیاز تنها نیاز روانی اساسی انسان است که همه مردم در همه فرهنگ‌ها از بدو تولد تا مرگ دارا می‌ باشند.
  • هویت شکست: کسانی که نتوانسته‌ اند رابطه نزدیک و شخصی با دیگران ایجاد کنند و مسئولانه عمل نمی‌ کنند و احساس درماندگی و نا امیدی و بی‌ ارزشی می‌ کنند، دارای هویت شکست هستند.
  • هویت موفق: کسانی که:
    • خود را اساسا توانا، لایق و با ارزش تعریف می‌ کنند.
    • قدرت دارند که محیط خود را تحت تاثیر قرار داده و اعتماد کافی، برای ادامه زندگیشان دارند.
    • نیاز به دوست داشتن و دوست داشته‌ شدن را تامین کرده‌ اند، به عنوان افرادی که دارای هویت موفق هستند تلقی می‌ گردند.